h1

وداع

فوریه 5, 2011

پیرمرد 30 روز میگذشت که همسرش را از دست داده بود. 30 روز فراغ طوری او را شکسته بود که 93 سال گذشت عمر او را پیر نکرده بود.

چهار شنبه زنگ زده بود به پسرش که از تهران می‌آیی شناسنامه مرا هم بیاور لازم میشود.. در خانه همسایه ها رفته بود حلالیت گرفته بود… شب حالش بهم میخورد در بیمارستان بستری میشود

صبح ساعت 8 به پسرش میگوید: “چراغ رو روشن کن آقام اومده” سه صلوات میفرستد و…‏

______________________________________________________________

پاورقی: پیرمرد دایی مادرم بود

این هفته چهلم همسرش (زندایی مادرم) و چهلم مادربزرگم و هفت دایی (همان دایی مادرم) و سال پدرم است… از شما تنها تقاضای یک فاتحه دارم…

…. خاطراتم پر شده است از آدمهایی که دیگر نیستند…

4 دیدگاه

  1. نمیدونم چرا با خوندن این پستتون بغض گلوم را فشرد!
    خداوند رحمتشون کند


    • ممنون… لطف دارید… به هر حال دله دیگه هر جور که از دل بر بیاد همون جوری میشینه…‏


  2. سلام
    خیلی قشنگ می نویسید
    هر وقت پستاتونو میخونم، حس عجیبی بهم دست میده
    خداوند رحمتشون کنه
    ضمنا فاتحه هم خوندم براشون.


    • شما لطف دارید نظر لطفتونه:)



پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.