امشب ساعت دوازده احساس خستگی کردم و تصمیمات خود را مجموع کردم که بخواب بروم
بعد از کلی سر و کله زدن با تشک و لحاف ساعت 1:30 به این نتیجه رسیدم که خوابم نمیاد
خب در این جور مواقع معمولا تنها راه پناه بردن به ساندویچی میثم است
لباس پوشیدم رفتم میثم متجه شدیم که بعله بسته هستند ایشان
پس از عزاداری به میزان لازم در پشت درهای بسته
تصمیم گرفتم برم اون سوپری که اومدنی دیدم باز بود
رفتم اونجا کمی چرخیدم دیدم اصلا حس و حال شیر کاکائو کیک نیست! این دل ساندویچ میخواد
همانجا در محل 3 تا نون باگت گرفتم مقداری ژامپون مرغ + مقداری کالباس خشک + 3 عدد سس + یک بسته چیپس هم تهیه نمودیم
اقا روی پیش خون طرف با همین دستان کثیف کالباس هارا در نان باگت عزیز ریخته سس و چیپس را جلوی چشمان از حدقه بیرون زده فروشنده اضافه کردم
دقیقا به همین ترتیب مغازه بنده خدا رو ساندویچی کردم:دی
خلاصه اگه فردا دیدین جایی پشت پیشخون زدن اینجا ساندویی نیست حتی شما دوست عزیز تعجب نکنید:دی
________________________________________________________________________________
پاورقی: کلا این روزا برنامه ریزی در ثانیه رو تجربه میکنم من:دی
نوامبر 13, 2009 در t 7:58 ق.ظ |
سلام خوبی؟؟؟
شرمنده دیر اومدم
معلومه که مهمه نظرت
میگم ساحل کویر چطوره؟D:
نوامبر 13, 2009 در t 7:59 ق.ظ |
يك شب وقتي پنجره را باز كردي
و به آسمان خيره شدي
براي يك بار نه با صداي بلند
بلكه از اعماق قلبت بگو
يادت بخير
نوامبر 13, 2009 در t 8:00 ق.ظ |
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
نوامبر 13, 2009 در t 8:01 ق.ظ |
به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
نوامبر 13, 2009 در t 8:02 ق.ظ |
مراقب باش آنفولانزا نگیری یه وقت خدای نکردهD:
نوامبر 17, 2009 در t 10:58 ب.ظ |
این که شما مغازه طرفو ساندویچی کردید تعجب نداره.این کارای عجیب از شما…! :دی
این که ساعت 1:30 از رختخواب پاشید,لباس بپوشید,…خدایی تعجب داره
نوامبر 18, 2009 در t 1:41 ق.ظ |
ای بابا یعنی میخواین بگین شما از این کارا نمیکنین؟
یعنی شما ساعت 1:30 گشنتون نمیشه؟
در ضمن من ساعت 1:30 دیقه از رختخواب پا نمیشم
معمولا بیدارم این موقع:دی