چندی پیش بود که آقای خاتمی با ندای اروکا اروکا (یافتم یافتم) در رسانههای به اصطلاح اصلاح طلب بر منبر سخن رفتند که آری تنها راه برون رفت از بحران برگزاری رفراندوم است ولاغیر.
البته ما پس از تعمق بسیار در اعماق این به گفته خودشان پیشنهاد آقای خاتمی متوجه شدیم که این سخن دارای دو بخش است: بخش اول بحران و بخش دوم رفراندوم. بخش رفراندوم که همانا قسمت دوم باشد را که مدتها قبل اولیا حضرت بنی صدر مطرح کرده بودند و پس از آن مجاهدین خلق و رسانه های استحمارگر(بخوانید BBC و VOA) هر روز بسی بلندتر بر همین طبل تو خالی کوبیده اند. پس دریافتیم که بالطبع کشف ایشان همانا قسمت بحران میباشد.
سرخوش از مکاشفه خود برآن شدیم که بیابیم بحرانی را که اینچنین حضرات را به غلیان انداخته تا صراحتا به واگویه مکررات عالی جنابان سفارت نشین بپردازند. اما در زیر و بم این داستان ما را هر چه تجسس و تجهد بیشتر شد تحیر و استیصال افزود و در نهایت نیز نیافتیم آنچه بتوان نام بحران بر آن نهاد.
قدر مسلم آن است که نهادن نام بحران بر چند سطل زباله سوخته و شیشه شکسته بانکها و مشتی اراذل و اوباش حتی از کسی که لحظه ای هم در عالم سیاست نگذرانده باشد مضحک است. دست بالا چند تجمع در چند نقطه محدود از پایتخت بوده که آن هم در حدودی نبود که بتواند چهار ستون کشوری را بلرزه درآورد و غرب و شرق آن را در سیطره تاثیر خود بگیرد.
با خود گفتیم این کدامین بحران است که این سیاست نشین ورشکسته به خاطر آن اینچنین رنج قلم داده است؟!! چشم خود بیش از پیش گشودیم و دقت همی افزودیم و جهد بسیار نمودیم و این بار یافتیم که جوینده، یابنده است! و اما نکته اینجاست که این بحران خاستگاه دیگری دارد و این دود از کنده اصلاحات است که چشمان سید محجور ما را سیاه کرده و گلویش را آزرده است.
القصه، حکایت از آنجا شروع شد که استحاله طلبان رطب خورده گرمیشان کرد، عبای اصلاح طلبی بر زمین نهادند و پیش چشم حامیان مردمیشان نهانشان عیان گشت. ایشان که تصور مینمودند دعوا سر لحاف ریاست جمهوری است به خانه هایشان برگشتند و لحاف بر سر کشیدند. تجمعات ماندند و دزدانی که صدقه سری همان افراد دیگر روزها کار میکردند و شب ها میخوابیدند. البته بعضی هم داغی از بسیجیان و گشت ارشاد داشتند و آمده بودند برای تفریح وتلافی!
راوی نقل میکند که پس از آنکه شوالیه های انقلاب رنگی در پیش چشم مردم لب به غلط کردن گشودند و سر وته کرباس انحطاط طلبی را شخم زدند؛ اندک طرفداران ایشان بخود آمدند که اینان که خود سودا به یک سیلی میفروشند چه امید مساعدت که تقاضا دارند
اینگونه بود که مدعیان اصلاحات پوسته مردمی که حیات و ممات یک حزب و جناح به آن بستگی دارد را به کلی از دست دادند و مجدانه به غلیان افتادند که در بستر احتضار کاری بکنند. بیانیه دادند که آی چرا این یارو 105 کیلو داشت الان 80 کیلو دارد! آن یکی آمد که حتما به ایشان قرص روانگردان دادهاند. دیگری گفت شکی نیست تهدیدشان کردهاند.
اما مردم که کور نبودند. از پشت کوه هم نیامده بودند که ندانند چه خبر است. این بابا اسمش چه بود؟ بله همان ابطحی؛ با دمش گردو میشکست. والا من که خبر ندارم کسی را شکنجه بدهند بیاید در دادگاه به لباس دادستان بخندد!! قرص روانگردان؟! مردم اگر شکنجه ندیده باشند این یکی را بهتر از اعضای آن مجمع میشناسند! عزیزانی که از این قرصها مصرف میکنند خودشان را نگه دارند هنر نموده اند چه برسد بخواهند برای مردم از خدا و پیغمبر و ولایت فقیه بگویند!! اینها را گفتند اما خودشان هم باورشان نشد.
حکایت بحران اصلاحات به تنفیذ کشیده شد مجمع کردند و بیانیه دادند که ما نمیآییم، منتظرمان نباشید، اصرار هم نکنید ما تصمیمان را گرفتهایم. روز تنفیذ که هنرمندان معروف کشور قدم به مراسم گذاردند کاری که از دستشان برمیآمد این بود که بروند در وبلاگ هایشان ناسزا بگویند و بعضا حرفهای خنده دار بزنند که مثلا ما دیگر فیلمهایی که اینها بازی کنند را نمیبینیم و اراجیفی از این قبیل. اینها را خواندیم خندیدیم اما حیران شدیم و درماندیم که فهمیدیم بعضی از اعضای شاخص مجمع مانند آقای صدوقی نیز حضور به هم رسانیده اند و مجلس را زینت دادهاند، آخر خدا خیرتان بدهد اگر میخواهید بیایید چرا به مردم ناسزا میدهید، اگر بیانیه میدهید چرا لااقل با خودتان هم توافق ندارید.
داستان آنجا جذاب میشود اصلاحیون توافق کردند که در تحلیف شرکت نکنند و از مردم هم خواستند که در مقابل مجلس تجمع کنند اما مردمی دیگر برای این گروه باقی نمانده بودو به ناچار نشستند و خبر ساختند که نیروی انتظامی آمد و چند صد نفر را دستگیر کرد. خبر را به رادان رساندیم که سردارا اینچنین گفتهاند این اصحاب. سردار کمی به ریشمان خندید و گفت ما آمدیم که بگیریم اما کسی نیامده بود. ما بودیم و چند سرباز که برای حفظ امنیت مجلس آورده بودیم که شعار هم نمیدادند!
همان طور که راوی گفت اصلاحات مدتها بود که اموات پیوسته بود و جنازهاش هم در حال متلاشی شدن است. شاهد؟! شاهد اختلافات عمیقی است که مجمع با خود دارد اصلا همین تحلیف گفتند که نمیآییم اما چندین نماینده فراکسیون اقلیت در این جلسه شرکت کردند ازجمله آقای کواکبیان یا آقای اولیا و…
قصه به اینجا که میرسد به آقای خاتمی حق میدهم که بخواهد برای بحران راه حل بتراشد دیگر حتی بحث نفوذ مردمی نیست که شاید بتوان آنرا با عوض کردن لباس و یا چهرههای جدید بازیافت حرف از گسست حلقههای مرکزی است صحبت از متلاشی شدن کادر حزبی و تشکیلاتی است. قصه…قصه اینست خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.
_________________________________________________________________________
پاورقی: این مطلب رو من خیلی قدیمها نوشتم در واقع بعد از تحلیف ولی به دلایلی منتشر نشد:دی از آنجا که دلایل مسبوق از بین رفته تصمیم گرفتم منتشر کنم تا با هم بخندیم:دی
اکتبر 16, 2009 در t 11:00 ب.ظ |
آدم پشت سر مرده حرف نمیزنه، خوبیت نداره :دی
اکتبر 17, 2009 در t 10:35 ق.ظ |
فكر كنم يه كم تند رفتين.بهتره به دولت فعلي هم يه گوشه چشمي داشته باشين تا ببينين كه چه اقدامات درخور و شايسته اي رو انجام دادن!!!دلم مي خواست فيلمي رو براتون بفرستم ولي حجمش زياده تا يه كم بيشتر واقعيت ها رو بدونين و بعد چوب حراج به اصلاحات بزنين.البته من اصلا سياسي نيستما.
اکتبر 18, 2009 در t 5:28 ق.ظ |
سال ها رفته است،نیمکت خاطره ها خالیست.من به امید بهارانم ای دوست،تا یخ فاصله ها آب شود.