مقدمه اول: پسر داییم کم سالشه!!
مقدمه دوم: اومده بودن خونه آقا جونم.
-آقا جون بیا این پسته رو بخور، آقاجون بجو
خب حالا تصور کنید پدر بزرگ یکی یکی پسته مغز میکند و به پسر دایی من میدهد:
-آقاجون بجوم؟
- بجو آقاجون
-آقا جون بجوم؟
- بجو اقاجون
-آقا جون بجوم؟
- بجو آقاجون بجو
-آقا جون بجوم؟
- بجوو آقاجون(خنده حضار)
-آقا جون بجوم؟
- آقاجون بجو نپرس بجو(ادامه خنده حضار)
-آقا جون بجوم؟
- آقا بجو
…
—————————————————————————————————————————————
پاورقی: خب کم سالشه نمیدونم شاید 3 سال شاید 5 سال شاید حتی 6 سال – کم سالشه یعنی کم سالشه یعنی شما تصور کنید لهجه شیرین کودک را
ما به پدر بزرگ میگوییم آقاجون به شما هم ربطی ندارد دلمان میخواهد!
سپتامبر 5, 2009 در t 6:15 ق.ظ |
خب حتما نظر هم نباید بدهیم!
به ما ربطی نداره! دلش میخواد!
سپتامبر 5, 2009 در t 6:28 ق.ظ |
بابا شما بزار پست بره بالا!!
حالا این محسن یه چیزی گفت برا دلش خودش گفت شما نظر بدهید تا رستگار شوید
سپتامبر 5, 2009 در t 10:11 ق.ظ |
اين پستت محشر بود
ساده و قشنگ
سپتامبر 5, 2009 در t 10:35 ق.ظ |
و البته شما لظف دارین
سپتامبر 5, 2009 در t 4:04 ب.ظ |
خيلي جالبه…عجب پسر حرف گوش كني.