اینجا ساندویچی نیست. حتی شما دوست عزیز!

نوامبر 11, 2009

امشب ساعت دوازده احساس خستگی کردم و تصمیمات خود را مجموع کردم که بخواب بروم

بعد از کلی سر و کله زدن با تشک و لحاف ساعت 1:30 به این نتیجه رسیدم که خوابم نمیاد

خب در این جور مواقع معمولا تنها راه پناه بردن به ساندویچی میثم است

لباس پوشیدم رفتم میثم متجه شدیم که بعله بسته هستند ایشان

پس از عزاداری به میزان لازم در پشت درهای بسته

تصمیم گرفتم برم اون سوپری که اومدنی دیدم باز بود

رفتم اونجا کمی چرخیدم دیدم اصلا حس و حال شیر کاکائو کیک نیست! این دل ساندویچ میخواد

همانجا در محل 3 تا نون باگت گرفتم مقداری ژامپون مرغ + مقداری کالباس خشک + 3 عدد سس + یک بسته  چیپس هم تهیه نمودیم

اقا روی پیش خون طرف با همین دستان کثیف  کالباس هارا در نان باگت عزیز ریخته سس و چیپس را جلوی چشمان از حدقه بیرون زده فروشنده اضافه کردم

دقیقا به همین ترتیب مغازه بنده خدا رو ساندویچی کردم:دی

خلاصه اگه فردا دیدین جایی پشت پیشخون زدن اینجا ساندویی نیست حتی شما دوست عزیز تعجب نکنید:دی

________________________________________________________________________________

پاورقی: کلا این روزا برنامه ریزی در ثانیه رو تجربه میکنم من:دی


تیتر روزنامه های زنجیره ای فردا 14 آبان

نوامبر 4, 2009

مردم با حضور ملیونی خود در مقابل سفارت روسیه این سفارت خانه را تسخیر کردند
آقای موسوی با انتشار بیانیه ای ضمن تایید این حرکت از آن به عنوان کودتای سبز دوم یاد کرد و از این اقدام شجاعانه حامیان خود تشکر نمود
_________________________________________________
پاورقی: در رابطه با حناق


سنگ و پای لنگ من

نوامبر 2, 2009

کلا اوضاع رو به راهه

ثبت نام کنکور هم مدتی است که امکان انجام دادنش موجود نیست(با این پورتالشون)

کارمان را ازدست دادیم به لطف یکی از اساتید گرانقدر!

پدر و مادر گیر داده اند بخون شریف قبول شو!

یه سری اتفاقات دیگر
_________________________________________________
پاورقی: همچنان ندارد.


زبان که بگشایم…

اکتبر 21, 2009

زبان که بگشایم؛ به تو راست خواهم گفت

حتی اگر نپذیری … حتی اگر برنجی…

__________________________________________________________________

پاورقی: ندارد.


بحران داریم رفراندم کنید!!!

اکتبر 16, 2009

چندی پیش بود که آقای خاتمی با ندای اروکا اروکا (یافتم یافتم) در رسانه‌های به اصطلاح اصلاح طلب بر منبر سخن رفتند که آری تنها راه برون رفت از بحران برگزاری رفراندوم است ولاغیر.

البته ما پس از تعمق بسیار در اعماق این به گفته خودشان پیشنهاد آقای خاتمی متوجه شدیم که این سخن دارای دو بخش است: بخش اول بحران و بخش دوم رفراندوم. بخش رفراندوم که همانا قسمت دوم باشد را که مدتها قبل اولیا حضرت بنی صدر مطرح کرده بودند و پس از آن مجاهدین خلق و رسانه های استحمارگر(بخوانید BBC و VOA) هر روز بسی بلندتر بر همین  طبل تو خالی کوبیده اند. پس دریافتیم که بالطبع کشف ایشان همانا قسمت بحران میباشد.

سرخوش از مکاشفه خود برآن شدیم که بیابیم بحرانی را که اینچنین حضرات را به غلیان انداخته تا صراحتا به واگویه مکررات عالی جنابان سفارت نشین بپردازند. اما در زیر و بم این داستان ما را هر چه تجسس و تجهد بیشتر شد تحیر و استیصال افزود و در نهایت نیز نیافتیم آنچه بتوان نام بحران بر آن نهاد.

قدر مسلم آن است که نهادن نام بحران بر چند سطل زباله سوخته و شیشه شکسته بانکها و مشتی اراذل و اوباش حتی از کسی که لحظه ای هم در عالم سیاست نگذرانده باشد مضحک است. دست بالا چند تجمع در چند نقطه محدود از پایتخت بوده که آن هم در حدودی نبود که بتواند چهار ستون کشوری را بلرزه درآورد و غرب و شرق آن را در سیطره تاثیر خود بگیرد.

با خود گفتیم این کدامین بحران است که این سیاست نشین ورشکسته به خاطر آن اینچنین رنج قلم داده است؟!! چشم خود بیش از پیش گشودیم و دقت همی افزودیم و جهد بسیار نمودیم و این بار یافتیم که جوینده، یابنده است! و اما نکته اینجاست که این بحران خاستگاه دیگری دارد و این دود از کنده اصلاحات است که چشمان سید محجور ما را سیاه کرده و گلویش را آزرده است.

القصه، حکایت از آنجا شروع شد که استحاله طلبان رطب خورده گرمیشان کرد، عبای اصلاح طلبی بر زمین نهادند و پیش چشم حامیان مردمیشان نهانشان عیان گشت. ایشان که تصور مینمودند دعوا سر لحاف ریاست جمهوری است به خانه هایشان برگشتند و لحاف بر سر کشیدند. تجمعات ماندند و دزدانی که صدقه سری همان افراد دیگر روزها کار میکردند و شب ها میخوابیدند. البته بعضی هم داغی از بسیجیان و گشت ارشاد داشتند و آمده بودند برای تفریح وتلافی!

راوی نقل میکند که پس از آنکه شوالیه های انقلاب رنگی در پیش چشم مردم لب به غلط کردن گشودند و سر وته کرباس انحطاط طلبی را شخم زدند؛ اندک طرفداران ایشان بخود آمدند که اینان که خود سودا به یک سیلی میفروشند چه امید مساعدت که تقاضا دارند

اینگونه بود که مدعیان اصلاحات پوسته مردمی که حیات و ممات یک حزب و جناح به آن بستگی دارد را به کلی از دست دادند و مجدانه به غلیان افتادند که در بستر احتضار کاری بکنند. بیانیه دادند که آی چرا این یارو 105 کیلو داشت الان 80 کیلو دارد! آن یکی آمد که حتما به ایشان قرص روانگردان داده‌اند. دیگری گفت شکی نیست تهدیدشان کرده‌اند.

اما مردم که کور نبودند. از پشت کوه هم نیامده بودند که ندانند چه خبر است. این بابا اسمش چه بود؟ بله همان ابطحی؛ با دمش گردو میشکست. والا من که خبر ندارم کسی را شکنجه بدهند بیاید در دادگاه به لباس دادستان بخندد!! قرص روانگردان؟! مردم اگر شکنجه ندیده باشند این یکی را بهتر از اعضای آن مجمع میشناسند! عزیزانی که از این قرصها مصرف میکنند خودشان را نگه دارند هنر نموده اند چه برسد بخواهند برای مردم از خدا و پیغمبر و ولایت فقیه بگویند!! اینها را گفتند اما خودشان هم باورشان نشد.

حکایت بحران اصلاحات به تنفیذ کشیده شد مجمع کردند و بیانیه دادند که ما نمی‌آییم، منتظرمان نباشید، اصرار هم نکنید ما تصمیمان را گرفته‌ایم. روز تنفیذ که هنرمندان معروف کشور قدم به مراسم گذاردند کاری که از دستشان برمی‌آمد این بود که بروند در وبلاگ هایشان ناسزا بگویند و بعضا حرف‌های خنده دار بزنند که مثلا ما دیگر فیلمهایی که اینها بازی کنند را نمی‌بینیم و اراجیفی از این قبیل. اینها را خواندیم خندیدیم اما حیران شدیم و درماندیم که فهمیدیم بعضی از اعضای شاخص مجمع مانند آقای صدوقی نیز حضور به هم رسانیده اند و مجلس را زینت داده‌اند، آخر خدا خیرتان بدهد اگر میخواهید بیایید چرا به مردم ناسزا میدهید، اگر بیانیه میدهید چرا لااقل با خودتان هم توافق ندارید.

داستان آنجا جذاب میشود اصلاحیون توافق کردند که در تحلیف شرکت نکنند و از مردم هم خواستند که در مقابل مجلس تجمع کنند اما مردمی دیگر برای این گروه باقی نمانده بودو به ناچار نشستند و خبر ساختند که نیروی انتظامی آمد و چند صد نفر را دستگیر کرد. خبر را به رادان رساندیم که سردارا اینچنین گفته‌اند این اصحاب. سردار کمی به ریشمان خندید و گفت ما آمدیم که بگیریم اما کسی نیامده بود. ما بودیم و چند سرباز که برای حفظ امنیت مجلس آورده بودیم که شعار هم نمی‌دادند!

همان طور که راوی گفت اصلاحات مدتها بود که اموات پیوسته بود و جنازه‌اش هم در حال متلاشی شدن است. شاهد؟! شاهد اختلافات عمیقی است که مجمع با خود دارد اصلا همین تحلیف گفتند که نمی‌آییم اما چندین نماینده فراکسیون اقلیت در این جلسه شرکت کردند ازجمله آقای کواکبیان یا آقای اولیا و…

قصه به اینجا که می‌رسد به آقای خاتمی حق می‌دهم که بخواهد برای بحران راه حل بتراشد دیگر حتی بحث نفوذ مردمی نیست که شاید بتوان آنرا با عوض کردن لباس و یا چهره‌های جدید بازیافت حرف از گسست حلقه‌های مرکزی است صحبت از متلاشی شدن کادر حزبی و تشکیلاتی است. قصه…قصه اینست خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

_________________________________________________________________________

پاورقی: این مطلب رو من خیلی قدیمها نوشتم در واقع بعد از تحلیف ولی به دلایلی منتشر نشد:دی از آنجا که دلایل مسبوق از بین رفته تصمیم گرفتم منتشر کنم تا با هم بخندیم:دی


شاید یک اعتراف

اکتبر 8, 2009

بیشتر از آن که تفکر تولید کنم دوست دارم متفکر تولید کنم.

_________________________________________________________________

پاورقی: همیشه یکی از آرزوهام معلم شدن بوده. از اینکه به دیگران هم چیزی یاد بدم خیلی لذت میبرم.


در کدام جبهه؟

سپتامبر 12, 2009

شب قدر بود مداح از قربت علی گفت و حسین

و من در زهنم تجسم کردم

اینکه علی در مدینه شهر پیمبر با انگشت شمار یارانی تنها ماند

اینکه حسین را عده ای تنها گذاشتند و عده ای ….

…..

در رویا با خود گفتم اگر مولایم از من بپرسد:

در زمانه ای که جنگ جنگ تفکر است که جنگ جنگ اعتقادات است

شما با ولی خود چه کردید؟

چه کردید؟

شما که خود اعتقاداتتان را کسی باید حفظ کند شما که خود کسی باید لقمه جویده در دهانتان بگذارد!

شما چه کردید؟

شما که داد شیعه بودنتان گوش فلک را کر کرده! شما که ادعای ولایت مداری دارید!

شما در کدام جبهه این جنگ بودید؟

سرم را پایین انداختم

چه میتوانستم بگویم؟

بگویم اقا شما راست میگویید!

ما اگر در جبهه باطل نبودیم شمشیر زنگ خورده ای هم برای ولی خود نبودیم!

چه میتوانستم بگویم؟

سرم را پایین انداختم! ناگهان ضجه ام بلند شد! اقا غلط کردم! اقا قبول دارم که در کام شما چون استخوان بودم! استخوان در گلو خار در چشم!

خواستم بگویم اقا ما اگر شیعه نیستیم از محبان شماییم! رویم نشد! ضجه زدم!

اقا خودتان ما را هدایت کنید خودتان اهلمان کنید

__________________________________________________________________________________

پاورقی: این داستان خیالی است و همه آن با واقعیت سازگار نیست!


عادت

سپتامبر 11, 2009

عادت کرده ایم نیمی از وقتمان را به امید نیمه دوم و نیم دیگر را به حسرت نیمه اول از دست بدهیم


فالی برای امروز: نفروشید

سپتامبر 9, 2009

اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد

اين پنجره اين خاطره‌ها را نفروشيد

در شهر شما باري اگر عشق فروشي است

هم غيرت آبادي ما را نفروشيد

تنها به خدا دلخوشي ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشيد

سرمايه دل نيست به جز اشک و به جز آيينه

پس دست‌کم اين آب و هوا را نفروشيد

در دست خدا آينه‌اي جز دل ما نيست

آينه شماييد، شما را نفروشيد

در پيله پروانه به جز کرم نلولد

پروانه پرواز رها را نفروشيد

يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم

اين هروله سعي و صفا را نفروشيد

دور از نظر ماست اگر منزل اين راه

اين منظره دورنما را نفروشيد

———————————————————————————————-

پاورقی: این شعر از خدا رحمت کرده قیصر امین پور است که تقدیم به دوستان هنرمندش نموده است باشد که متذکر شوند!

- مدتی است در صددم پست آموزشی برای گودر(گوگل ریدر) بنویسم حس و حالش جمع نمیشود

- این روزها و شب ها که شب قدر است دعا کنید خدا منو هدایت کنه خلاصه دوستانی که دلشون راهی میشه این هدایت منو هم از خدا بگیرن

اين حنجره اين باغ صدا را نفروشيد

اين پنجره اين خاطره‌ها را نفروشيد
در شهر شما باري اگر عشق فروشي است

هم غيرت آبادي ما را نفروشيد
تنها به خدا دلخوشي ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشيد
سرمايه دل نيست به جز اشک و به جز آيينه

پس دست‌کم اين آب و هوا را نفروشيد
در دست خدا آينه‌اي جز دل ما نيست

آينه شماييد، شما را نفروشيد
در پيله پروانه به جز کرم نلولد

پروانه پرواز رها را نفروشيد
يک عمر دويديم و لب چشمه رسيديم

اين هروله سعي و صفا را نفروشيد
دور از نظر ماست اگر منزل اين راه

اين منظره ديرنما را نفروشيد


پسر دایی

سپتامبر 5, 2009

مقدمه اول: پسر داییم کم سالشه!!

مقدمه دوم: اومده بودن خونه آقا جونم.

-آقا جون بیا این پسته رو بخور، آقاجون بجو

خب حالا تصور کنید پدر بزرگ یکی یکی پسته مغز میکند و به پسر دایی من میدهد:

-آقاجون بجوم؟

- بجو آقاجون

-آقا جون بجوم؟

- بجو اقاجون

-آقا جون بجوم؟

- بجو آقاجون  بجو

-آقا جون بجوم؟

- بجوو آقاجون(خنده حضار)

-آقا جون بجوم؟

- آقاجون بجو نپرس بجو(ادامه خنده حضار)

-آقا جون بجوم؟

- آقا بجو

—————————————————————————————————————————————

پاورقی: خب کم سالشه نمیدونم شاید 3 سال شاید 5 سال شاید حتی 6 سال – کم سالشه یعنی کم سالشه یعنی شما تصور کنید لهجه شیرین کودک را

ما به پدر بزرگ میگوییم آقاجون به شما هم ربطی ندارد دلمان میخواهد!